نمایشگاه کتاب
رفتیم نمایشگاه کتاب با کمپانی و خلیلی و یزدان و کلاه وحالا اتفاقاتی که افتاد:
- پاهامون شدیدا درد گرفت
-آقای میرقاسمی رو دیدیم و مجبور شدیم کمکش بارهاش رو باهاش ببریم(با مترو رفتیم!)
-آقای میرقاسمی ما رو ایستک مهمون کرد
-ساندویچکی خوردیم
-چرخ زدیم
-در مترو ،راه رفت یه خورده و راه برگشت به کلیییییییییییییییییییییییییییییی له شدیم و کیف من به کیف پول تبدیل شد!
-موقع برگشت تو صف تاکسی ابریشمی رو دیدم و چاق سلامتی کردیم و تا اومدم بیشتر حرف بزنم تاکسیم اومد و مجبور شدم برم!
- کتاب چخوف رو خریدم
- هیچی مشق ننوشتم و پاهام درد میکنه
- ==================================================
پ.ن:خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم ولی نمیتونم!
پ.ن: هنوز دلم گرفته
پ.ن: دیگه از مدرسه و درس و غیره و ذالک خسته شدمممممممممم کی تابستون میاد دارم روز شماری میکنم


