قانون جنگل
قانون جنگل
ساعت هشت شب: جوونی که تازه دانشگاهش تموم شده بود و خسته و کوفته توی اون همه شلوغی ایستگاه مترو منتظر قطار بود تا وقتی که اومد بتونه بدوه و زود برای خودش جا بگیره تا چندین ایستگاهی رو که داره با اون خستگیش نایسته.
قطار اومد و همه خودشونو جمع و جور کردن و منتظر باز شدن در شدن تا جابگیرن،درها باز شد و همه همدیگرو هل دادن حتی چیزی نمونده بود به جوون جا نرسه که یه خورده جلوترش یه پیرمردی افتاد،بقیه هم مثل همین جوون ما یا لهش کردن و یا با دست و پا به این طرف و اونطرف انداختنش تا جابگیرن جوونم مثل بقیه همین کار رو کرد چون اون شب اصلا حس کمک کردن نداشت.
بالاخره جوون به ایستگاهش رسید و پیاده شدو سرش رو انداخت پایین و با سرعت هرچه تمام تر رفت به خونه اش.
بعد از نیم ساعت باباش به خونه رسید ، جوون در رو باز کرد
جوون: بابا چرا اینقدر خاکی شدی؟
بابا: با انصافا تو مترو بزرگتر کوچکتر حالیشون نمیشه که! ایشالا... خدا ازشون نگذره.
جوون: ایشالا...اون دنیا سزاشو می بینن.....
ولی هیچوقت جوون نفهمید که خودش هم جزو همون آدمایی بود که باباشو له کردند...
--------
خیلی از این اتفاقای مشابه برای ما هم افتاده مثلا
یه پیرمرد سوار یه اتوبوس یا مترو میشه و ما تو دلمون میگیم به ما چه چرا بقیه جاشونو نمیدن
یا یه کیف پول پر از اسناد و مدارک رو توی خیابون میبینیم و تو دلمون میگیم به ما چه که گم کرده...
اما فکر کنین این فرد پدرتون باشه ،بازم همین فکر رو می کنین...
----------
به خودتون نگیرین همه همینطورین ............تمام جهانه که سرد و سیاهه نه فقط من یا شما




