تبليغاتX
رنگارنگ

alisanaiekia

علی

alisanaiekia

http://alisanaiekia.blogfa.com

رنگارنگ

رنگارنگ

رنگارنگ

اسم وبلاگم رنگارنگه ولی به جون عزیزترین کسم این یه وبلاگ سیاسی نیست آخه من موندم اون آقاهه بیکار بوده اسم کانالش رو گذاشته رنگارنگ چه ربطی به سیاست داره؟!!
این وبلاگ یه وبلاگ رنگین رنگینه پر از چیزای مختلف
فقط همین
راستی منم علی هستم
بیای تو ضرر نمی کنی

رنگارنگ

ادینگتون

امیدوارم شمام فیلم دیشب شبکه یک رو دیده باشید و فهمیده باشید که ادینگتون بود که نظریه انشتین رو ثابت کرد و اون رو معروف کرد در صورتی که کمتر کسی اونو میشناسه!واقعا دنیا عجیبه!

نکته قابل توجه دیگه اینکه دیدین که اون شایعه ای که راجع به انشتین راجع به بمب می گفتن دروغ بود و اون حتی مخالف این کار هم بود.

پ.ن:محاکمه در خیابان رو از دست ندید( البته خودم هنوز ندیدم!)

پ.ن: بالاخره وبلاگم آپ شد :)

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1388/08/22

قانون جنگل

قانون جنگل

ساعت هشت شب: جوونی که تازه دانشگاهش تموم شده بود و خسته و کوفته توی اون همه شلوغی ایستگاه مترو منتظر قطار بود تا وقتی که اومد بتونه بدوه و زود برای خودش جا بگیره تا چندین ایستگاهی رو که داره با اون خستگیش نایسته.

قطار اومد و همه خودشونو جمع و جور کردن و منتظر باز شدن در شدن تا جابگیرن،درها باز شد و همه همدیگرو هل دادن حتی چیزی نمونده بود به جوون جا نرسه که  یه خورده جلوترش یه پیرمردی افتاد،بقیه هم مثل همین جوون ما یا لهش کردن و یا با دست و پا به این طرف و اونطرف انداختنش تا جابگیرن جوونم مثل بقیه همین کار رو کرد چون اون شب اصلا حس  کمک کردن نداشت.

بالاخره جوون به ایستگاهش رسید و پیاده شدو سرش رو انداخت پایین و با سرعت هرچه تمام تر رفت به خونه اش.

بعد از نیم ساعت باباش به خونه رسید ، جوون در رو باز کرد

جوون: بابا چرا اینقدر خاکی شدی؟

بابا: با انصافا تو مترو بزرگتر کوچکتر حالیشون نمیشه که! ایشالا... خدا ازشون نگذره.

جوون: ایشالا...اون دنیا سزاشو می بینن.....

ولی هیچوقت جوون نفهمید که خودش هم جزو همون آدمایی بود که باباشو له کردند...

--------

خیلی  از این اتفاقای مشابه برای ما هم افتاده مثلا

یه پیرمرد سوار یه اتوبوس یا مترو میشه و ما تو دلمون میگیم به ما چه چرا بقیه جاشونو نمیدن

یا یه کیف پول پر از اسناد و مدارک رو توی خیابون میبینیم و تو دلمون میگیم به ما چه که گم کرده...

اما  فکر کنین این فرد پدرتون باشه ،بازم همین فکر رو می کنین...

----------

 

به خودتون نگیرین همه همینطورین ............تمام جهانه که سرد و سیاهه نه فقط من یا شما

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: سه شنبه 1388/07/21

یادداشتهای پوسیده ی من

این عنوان یه شعر نیست ولی اگرم بود جالب می شدا!

* فردا ۹/۹/۹ هست البته به خارجکی

*شب قدر واقعا شب عجیبیه!

راستش قصد خوندن دعا رو تو امشب نداشتم!

ولی اتفاقی در مکان خاص و زمان خاص قرار گرفتم و منم دعا کردم.

*خیلی وقته که وبلاگم رو آپ نکردم!

*دو هفته ی دیگه مدرسه ها شروع میشه خوشحالی؟

وقتی بچه بودم ازم اینو می پرسیدن ولی حالا میگن :

کاراتو کردی واسه دو هفته دیگه که مدرسه ها شروع میشه؟

*راستش اول مدرسه ها خیلی شیرینه! ولی چون واسه این حرفا زوده دو هفته ی دیگه راجع بهش میگم

*داشتم اتاق تکونی می کردم یه عالمه ورق پیدا کردم پر از شعر های خورده خورده که سر کلاسا به جای گوش دادن به درس می نوشتم(مثل هندسه)

* دو سال دیگه کنکور داریم این فکرش آدمو آزار میده مخصوصا اینکه مثل تو طبقه ای هستیم که پیش ها هستن و با دیدن اونا این حس بدتر میشه!

*راستی یه کار باحال رو که خودم هم تستش کردم رو به همتون توصیه می کنم:

اگه دلتون گرفته بود و ...

یه دفتر(نگفتم کاغذ چون شاید یکی کم باشه) بردارین و هرچی تو دلتون از اول تا حالا بوده و هست رو بریزین رو کاغذ ،بعد که همه ی دلایل ناراحتیتون اومد رو کاغذ انگاری که دلتون رو خالی کردین رو کاغذ کلی تخلیه میشین، البته باید بگم یادداشت روزانه نویسی هم خیلی کمک می کنه.

* تئاتر رسما تعطیل تا دوسال بعد که معلوم نیست چی بشه! منم دیگه بشتر از این راجع به تئاتر سرتون رو درد نمیارم.

*احساس میکنم وبلاگم رو تبدیل کردم به دفترچه خاطرات اگه اینطوریه بگین یه فکری به حالش بکنم.

*خوش بگذره...

دوست دارم هر چی زودتر این دو روز تموم شه تا بیام مدرسه البته نه برای درس خوندن! برای دیدار شما دوستان(چه ادبی شد)

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: سه شنبه 1388/06/17

پس از سختی قطعا آسونیه و بالعکس !

من به این جمله رسیدم(تیتر) و صد در صد تضمینش می کنم ! البته خدا هم تضمینش کرده ها تو قرآن ولی من نمیخوام مذهبیش کنم! بعد از دوشب متفاوت که به عروسی های آنچنانی فامیلای نزدیکم رفتیم و میشه گفت من یه شب در میون خواب عروسی می دیدم در کمال تعجب باید بگم که عمه ی بابام فوت کرد و فردام سومشه که البته منم دوست داشته اینطور که میشنوم و میگن منم اونو دوست داشتم که لابد داشتم!(البته زن بدی نبود. مهربون بود. خدا رحمتش کنه) جالبه بدونین که من وقتی بچه بودم به دلیل شباهت قافیه ایه اسمش بهش میگفتم عمه بزی! خدا رحمتش کنه! یه لحظه فکر کنید یه روزیم قراره ما پیر شیم والبته بمیریم! ============================================================== یه اتفاقایی داره میفته که دوست دارم ببینم چی میشه و بقیه اش به کجا میرسه اتفاق ها هم جالبن نگران نباشین!(گرچه که نبودین!) ============================================================== جدیدا به یه نکته ای پی بردم که من زیادی علامت تعجب میذارم! ============================================================== این داستانک رو همتون شنیدین ولی دلم خواست بگم و یه پست دیگه ندم دلقک روزی مردی نزد روانشناسی میره و از اون تقاضای معالجه داشته دکتر هم که میبینه وضعیت بیمار وخیمه بهش پیشنهاد می کنه که بره و برنامه ی اون دلقک رو ببینه که به هر کی هم گفته معالجه شد و خوب شده اما......... نمیدونست این مرد همون دلقکه! منظورم اصلا این نبود که وای بروزی که بگندد نمک ولی داستان منم کم از این دلقکه نداره! روانشناس خوب سراغ ندارین؟:D ============================================================== بازم میگم برین این تهران انار ندارد رو ببینید با این که تو نظرات یه چیز دیگه گفتین در ضمن این فیلم یه فیلم مستن هست البته طنز و شاید کلی هم خندیدین البته احسان گفته که میخوان تو اسکار معرفیش کنن نمیدونم باید چی بگم ولی من فکر نکنم جایزه ی کارگردانی بگیره البته ممکن هم هست که بگیره ============================================================== این هری پاتر کی تموم میشه راحت شیم! شنیدم جدیدش اومده! ============================================================== بالاخره فهمیدم کی برق رو اختراع کرده و از گوگل هم بسیار از این بابت متشکرم چون سال هابود که مردم میگفتن ادیسون برق رو اختراع کرده و من جنگ داشتم که ادیسون نبوده بعد میگفتن کی بوده و من جوابی نداشتم شمام اگه میخواین بفهمین به گوگل امروز یه سری بزنین و روی لوگوش کلیلک کنین اما اگه دیر رسیدین برین این آقای محترم رو سرچ کنین: Nikola Tesla

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1388/04/19

می بینمتون

بالاخره تموم شد!

یه شنبه(یکشنبه ی خودمون) دوباره دور هم جم میشیم 

خیلی خوبه

-----------------------------------------------------------------------------

من عاشق شبای تابستونم  بر عکس کسایی که میگن تابستون باید خوابید ولی نمی دونم توش چیکار کنم بعضی وقتا شعر می گم بعضی وقتا می نویسم و بعضی وقتام اینترنت اما وقتی کاری گیر نیارم میخوابم!

صبام که کارای عادی همیشگی مثل کتاب خوندن ،تلویزیون دیدن و...

-------------------------------------------------------------------------------

هنوز درباره ی الی رو ندیدم  :(

آخرم ورش میدارن و من تا آخر عمر نمیتونم اون رو ، روی پرده ی سینما ببینم!

------------------------------------------------------------------------------

راستی رسیدن اونایی که مشهد بودن به خیر!

------------------------------------------------------------------------------

جدیدا حرفام کم شده نمیدونم تو وبلاگ چی بنویسم!

------------------------------------------------------------------------------

راستی( میدونم از راستی زیاد استفاده شد!) جالبه بدونید تولدم بود!

البته به سال قمری:D

نگران نباشید توقع کادو ندارم شما همون دی کادو بدید کفایت می کنه

-----------------------------------------------------------------------------

 غمی ام------------------------->منظور غمگین است!(واسه ی کسایی که ادبیات رو غورت دادن نوشتم که فکر نکنن منظورم خسته بود!)

ولی نمیخوام شما رو هم غمی کنم واسه همین  راجع بهش نمیگم!

----------------------------------------------------------------------------------

نامه های رسیده:

*قابل توجه مهدی:

من اون موضوعی که مهمتره رو عنوان میذارم ممنونم که گفتی.

*قابل توجه خامه:

وبلاگت برا من بالا نمیاد  فک کنم مشکل از قالبته

*قابل توجه اشکان:

به به چه عجب که به ما سر زدی!

*قابل توجه احسان:

چرا منو پیوند نکردی پسر؟

*قابل توجه کیو:

حرف خاصی ندارم ! :D

یه شنبه میبینمت!

بریم اون پارکه:D

-----------------------------------------------------------------------------------

می بینمتون :)

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1388/04/12

خواب

تا حالا شده خوابی ببینین که بعد ا بیدار شدن روزتون به خاطر اینکه واقعی نبوده خراب شه؟

من امروز اینجوری شدم!


برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: دوشنبه 1388/04/08

انا لا لله و انا علیه راجعون!

خب بالاخره سلطان پاپ هم مرد (بر اثر ایست قلبی)!

اولش باورم نشد

بعد یه ذره یاد آهنگ ها و کلیپاش افتادم

بعد یه خورده ناراحت شدم

و الان هیچ حسی نسبت بهش ندارم!


*اگر کسی نفهمیده کیو میگم منظورم مایکل جکسون هست



این روزها هیچ کار خاصی نمی کنم

تفریحمم یه سینما بود که به دلیل ترس از بعضی مسائل (برای نمونه یاد سینما رکس آبادان بیفتین) نمی ریم

الان رسما هیچ کاری ندارم

تلویزیونم که ماشاالله فکر کنم یه سی دی فیلم(پول نداره دی وی دی بخره) میخره و یه ده سالی همون رو پخش می کنه جالبیش هم به اینه که از شونصد باری که ارباب حلقه ها پخش شده یه بارش هم ندیدم!



انیمیشن پرسپولیس رو دیدین؟

ندیدین؟

پس ببینین و به حال خودتون اشک بریزین.



این روزا یه تصویری پخش شده که فک کنم خیلیاتون اون رو دیده باشین

بله منظورم لحظه مرگ یه دختر هست جزو همون خس خاشاک

چرا؟؟؟؟


امسال تو خانواده یه کنکوری داشتیم روزای نزدیک کنکور که قیافشو بعد از یک سال خرزنی دیدم انگار که داشتم آینده ی خودم رو می دیدم

خدا رحم کنه کنکور 90 رو...


دیگه از happy ending  یا همون پایان خوش  خسته شدم از تیمبرتونم که بعید بود یه همچین کاری بکنه در انیمیشن  the nightmare before Christmasاش پایان  خوش گذاشته

آخه بابا به خدا تو واقعیت چنین نیست.....


خودمونیما این قسمت قسمت کردنم کار جالبیه

آره اعتراف می کنم که تقلیدی  از احسان هست

خب دیگه آدم باید چیزای خوب رو از دیگران یاد بگیره:P


برداشت  آزاد...

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: شنبه 1388/04/06

مرگ تدریجی یک رویا

کشته شد،یعنی کشتن! بله درست فهمیدین امید مردم رو کشتن، اونم با دستای خوشون به قول معروف what is done is done یعنی کاری که شده دیگه شده و به نظرم خودشون رو بد تر جلوه دادن و دیگه هیچ جوری نمیشه درستش کرد. خبر جدید یا قدیمی رو هم که شنیدین ؟ رای کروبی از آرای باطله هم کمتر بوده!!! فکر کنم 4 سال دیگه،دیگه کسی نره رای بده جز خودیاشون! دیگه بیشتر از این نمیتونم توی وبلاگ حرفی بزنم و به قول یکی از وبلاگ نویسا بهترین کار برای ماها سکوته! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ از اینا که بگذریم اینو بچسبین که همه سایتا فیلتر شدن در واقع اونایی هم فیلتر شدن که من بیشتر وقت اینترنتم رو به اونا اختصاص میدادم من جمله face book یعنی این وضعیت تا کی ادامه داره؟!!!

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: دوشنبه 1388/03/25

مکان های رویایی من!

خب راستش بر آن شدم که این پست رو به خواسته ی یکی از دوستام بدم:

هر چی فکر کردم دیدم مکانی که من احساساتم غلیان کنه و بخوام اونجا برم و در واقع مکان رویایی من باشه مصداق دقیقش تو این دنیا رو گیر نیاوردم ولی به هرحال:

اولین مکان رویاییم: وقتی بچه بودم یه شعر راجع بهش نوشتم که همه فکر کردن اینو تو خواب دیدم تا اونجایی که یادمه یه باغ سرسبز بود و ...عین نقاشیا که البته دیگه بیخیالش شدم، اگه شعرشو پیدا کردم میذارم.

دویمین مکان: برای وقتایی که خیلی غمگین باشم یه ساحل آفتابی (نه شدید )همراه با نسیم ملایم و خلوت خلوت(بیشتر دوست دارم توش راه برم و قدم بزنم تا بشینم و بهش نگاه کنم.)

سومین مکان: یه جنگل در روز آفتابی که البته درختا جلوی آفتاب رو بگیرن و من هم توش راه برم ،برم از سر تا تهش رو ....خیلی لذت بخشه!

چهارمین: یه خونه ی ایده آل وسایلش هم واسم مهم نیست فقط در حد یه خونه که احساس امنیت کنم و تنهاباشم توش ،و به آهنگ گوش بدم که این امکان رو اتاقم محیا میکنه(میدونم زیاد رویایی نیست ولی واسه وقتاییه که میخوام واقعیت رو با رویا تلفیق کنم، خیلی عجیب شد نه؟!!) ...


پ.ن: یه ایده به ذهنم زد که مکان رویایی ای(میدونم غلط نگارشیه) که تو ذهنمه رو به شعر درش بیارم مثل سهراب البته اون کجا و ما کجا!


برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: دوشنبه 1388/03/11

بنویس

یکی از بچه ها به من گفت وبلاگتو آپ کن منم اومدم ولی از چی بنویسم؟!

از امتحانا که دارم هر روز روزشماری میکنم تا تموم شه؟

ازسیاست که اون یکی میاد زیراب اون یکی رو میزنه یا اون یکی میاد یه عالمه دروغ با عنوان هدف ارائه میده و بعد میزنه زیرش؟

از ورزش که بارسا چهارشنبه بازی حساسی داره؟

از عربی که دو روز دیگه امتحان داریم؟

از تابستون که داره نزدیک میشه وبه دنبالش کلاس تابستونی و تفریح و استراحت و غیره رو داره؟

از خودم که حال درس خوندن ندارم ولی باید بخونم؟

از تئاتر که فکر کنم جشن پایانی اگر تئاتری برگزار بشه آخرین تئاترمه؟

از گذشته که تو این یه سال چقدر خوشی و بدی رو پشت یر گذاشتیم و یادش بخیر؟

از حال و هوای اونایی که الان کنکور دارن؟(وای وای وای دوسال دیگه این موقع منم وضعم همینه)

از آسون بودن امتحان زبان امروز ؟

از اینکه هر لحظه به امتحان هندسه و فیزیک نزدیک میشیم من رو استرس بیشتری میگیره؟

از اینکه امتحان شیمی رو بد دادم؟

آخیش فکر کنم الان از همه چی گفتم.....

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: یکشنبه 1388/03/03

من و وبلاگ نویسی

بلاگفا دات کام خب حالا زدن user & pas  و ورود

چند ثانیه طول میکشد و بعد...

اوه اینجا رو دوتا نظر جدید!!!

پس از شعف بسیار نظرات رو میزنم تا بخونم و چند ثانیه بعد...

نظر اول: آقا بیا وبلاگ من رو بخون و نظر بده

-خیلی بیییییییب بود(یاد نمایش یزد بخیر)

نظر دوم: آقا اگه بیای  سایت ما میتونی دی وی دی های جدید رو بخری

-ای خداااااااااااااااااااااااااااا   !

یادش بخیر که قبلنا این وبلاگ برو و بیایی داشت و بچه ها من رو با نظراتشون خوشحال میکردن....

=================================================

پ.ن: هنوزم داغونم به دلایل مختلف فقط امیدوارم به افسردگی نکشه !!!!!!!!!!

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: چهارشنبه 1388/02/23

نمایشگاه کتاب


رفتیم نمایشگاه کتاب با کمپانی و خلیلی و یزدان و کلاه وحالا اتفاقاتی که افتاد:

- پاهامون شدیدا درد گرفت

-آقای میرقاسمی رو دیدیم و مجبور شدیم کمکش بارهاش رو باهاش ببریم(با مترو رفتیم!)

-آقای میرقاسمی ما رو ایستک مهمون کرد

-ساندویچکی خوردیم

-چرخ زدیم

-در مترو ،راه رفت یه خورده و راه برگشت به کلیییییییییییییییییییییییییییییی  له شدیم و کیف من به کیف پول تبدیل شد!

-موقع برگشت تو صف تاکسی ابریشمی رو دیدم و چاق سلامتی کردیم و تا اومدم بیشتر حرف بزنم تاکسیم اومد و مجبور شدم برم!

- کتاب چخوف رو  خریدم

- هیچی مشق ننوشتم و پاهام درد میکنه

- ==================================================

پ.ن:خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم ولی نمیتونم!

پ.ن: هنوز دلم گرفته

پ.ن: دیگه از مدرسه و درس و غیره و ذالک خسته شدمممممممممم کی تابستون میاد دارم روز شماری میکنم

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: دوشنبه 1388/02/21

از همه چیز

در حالی که دارم گله ی بیباک رو گوش میکنم نمیدونم از چی بنویسم و از کجا ولی مینویسم از همه جا و همه چیز....


- رفتیم اردو و پس از طی مساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافتی طولانی و شیب زیاد بالاخره به دشت هویج رسیدیم جالبه که مدرسه قبل از رفتن به اونجا میگفت راه سختی نداره!

-5شنبه رو نیومدم مدرسه آی حال داد!

-پیمان ابدی فوت کرد اونم به دلیل؟؟؟؟؟

- آلبوم جدید سیروان که بیشتر شعر ها و آهنگسازیهاشو داداشش زانیار کرده فوق العاده است مخصوصا ترک های یک و سه و ده و فکر کنم که این آلبوم به دلیل زانیار فروش بیشتری از بنیامین داشته باشه همونطور که توی مغازه هایی که میرفتم میدیدم

- رفتن بارسا رو به فینال تبریک میگم خیلی خوشحال شدم حالا باید تا 6 خرداد صبر کنیم...


- فیلم what just happened با بازی رابرت دنیرو(خدای بازیگری) خیلی زیباست و یه جورایی توی مایه های وقتی همه خوابیم هست فقط این یکی داستان مشغلات یه تهیه کننده است که خیلی خیلی زیبا بود

- نمیدونم چرا از وقتی دوست دارم برم بازیگر شم  در فیلما همش راجع به بدی های این کار میگن!!!

-هی روزگار.................


------------------------------------------------------------------------------------------

حرف روز : میدونید چرا عصر پنج شنبه ها از جمعه ها  زیبا تره ؟

واسه ی اینکه توراه رسیدن به مقصده یعنی همون جمعه  در واقع همه چیز همین طوریه راه رسیدن به یه چیزی خیلی قشنگ تر از اونه که اونو بهش رسیده باشی مثل عشق و ...

                                                                                                                       دکتر انوشه

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1388/02/18

فیلم زندگی

بچه ها تازه فهمیدم که زندگی یه فیلمه برا همه ی آدما و اگه آدما بازیگر خوبی باشن تو زندگی این دنیاشون بردن میگین نه پس نگاه کنین:


داستان:

مرد هر روز دیر به سر کارش میرفت و و مدیر از دستش ناراحت بود شب ها بعد از اون همه کار وقتی به خونه میرفت به دلیل خستگی زیاد با زن و بچش هم زیاد کاری نداشت  و اونها هم ازش ناراضی بودند. وقتی کنار دوستانش بود همه اش به  فکر بدهیاش بود و دوستاش هم چندان دل خوشی ازش نداشتند تا این که روزی با خود تصمیم گرفت تا در زندگی بازیگر باشد...

از فردای اون روز زود سر کار میرفت و سر کار چرت و میزد

وقتی پیش زن و بچه اش میرفت نقش همسر و پدر مهربان و پرحوصله رو در میاورد و در درونش داغون بود

وقتی در کنار دوستانش میرفت ادای یک رفیق شوخ و شنگ رو در میاورد در حالی که بهش خوش نمیگذشت ولی...

همه ازش راضی بودند....


ما آدما اینجوری هستیم  و در دو موقعیت باید نقش بازی کنیم:

اول موقعیت هایی مثل همون سر کار که فقط باید دیگران رو گول بزنیم ولی کاری نکنیم جالبیش به اینه که دیگران هم ازمون همینو میخوان این تو ما دانش آموزا هم صدق میکنه

و

دومی موقعیت هایی که حال و هوای خوبی نداریم ولی برای راضی شدن بقیه مجبوریم نشون بدیم که خیلی خوشحال و شاد و شنگولیم در صورتیکه اینطور نیست که این برای من هم بارها اتفاق افتاده!

=============================================================

پ.ن:

ببخشید اگه داستان از لحاظ نگارشی مشکل داشت آخه خودم نوشتمش!

پ.ن :

امروز ئاتر اجرا کردیم و فکر کنم آخرین تئاتری بود که در سال تحصیلی بازی کردم البته امیدوارم یه تئاترم برای جشن پایانی بازی کنیم ولی بهتون قول نمیدم!

در ضمن پرده برداری از تئاتر: 1-قرار نبود حجی رو من اونطوری ساندیس بریزه و قرار بود روی روزنامه بریزه که جوگیر شد و نوچم کرد رفت و اینجاست که باید گفت: <اینا دیوانه بودن!>...

2- ما دیالوگ نداشتیم و دیالوگ ها رو خود من و خامه(م.خ !) با نظر دهی بچه ها ساختیم ,تقریبا فی البداهه.

پ.ن:

بارون رو دوست دارم هنوز ....

با این که اردومون رو خراب کرد و دیگه به اون اردو نخواهیم رفت هنوزم بارون رو دوست دارم!

پ.ن:

خیلی غمگینم و خیلی دلم پره!


برچسب ها: خبرهای تازه
تاریخ ارسال: جمعه 1388/02/11

تموم شد و باز:

مدرسه....

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1388/01/14

مسافرت عید

ببینید حتی توی مسافرت هم به یاد دوره هستم

==================================================

پ.ن:هنوز تکالیف عیدم تموم نشده

پ.ن:به زودی نقد فیلم وقتی همه خوابیم رو میذارم.

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: چهارشنبه 1388/01/12

5 شنبه

میدونم که خیلی زود بیدار شدم!

چه کنم دیگه سحر خیزم

دیروز تو راه برگشت خونه بودم که بعد از قرنی حوس یه ذرت مکزیکی کردم خلاصه گرفتم و خوردم.....

چند ساعت بعد با خانواده همه رفتیم بیرون(چی؟.... کجا؟؟.... نمیگم!!!) داشتیم از بقل اون ذرت مکزیکی رد میشدیم که بابام برگشت گفت:

این مغازه رو دیدین خیلی کثیفه  اه اه اه و ....

خلاصه هرچی زده بودیم پرید!

امیدوارم کارم به بیمارستان نکشه!!

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1387/11/18

..................

خیلی جالبه!

رفتم چند تا وبلاگ گروهی ای که توش عضو بودم رو آپ کردم تا آخر بیام وبلاگ خودم رو آپ کنم ولی به خودم که رسیدم دیگه حسش نیست.......

فقط تا همین حد میتونم بگم که الان خیلی حالم داغونه!

حالا چرا

باشه برا بعد

شاید نگفتم!!

 

گر پر پرواز کردن را نداری

لااقل پرباز کن

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1387/11/11

دل نوشته از دیروز و امروز .....

دیروز مجله ایده آل رو خریدم و اونو لوله کردم و گرفتم  دستم و بعد سوار تاکسی شدم یه مرده کنارم نشست بعد دو دقیقه که هی تکون میخورد تا بفهمه اون مجله ی چیه پرسید: ببخشید مجله چیه؟ منم گفتم: ایده آل و بعد اون گفت: میشه ببینمش!

 

من برام خیلی عجیب بود چون خودم تا حالا همچین کارایی نکردم خلاصه بهش دادم و اونم گرفت و به یه فیضی رسید ولی بعد یه دقیقه دوباره گفت: ببخشید پس این فهرستش کجاس؟ من: چند صفحه جلوتر اون هم پس از این که فهرست رو خوند بهم مجله رو پس داد و تشکر کرد....

 

دیشب اول با خانواده خودم رفتم فیلم دلداه خیلی جالب بود فیلمش خنده دار بود ولی من گریه ام گرفت(آخه داستانش یه خورده هندی بود) بعدش هم با خانواده داییم رفتیم شام بیرون خوردیم آخ که چقدر سخته وانمود کنی خیلی شادی و داره بهت خوشمیگذره در صورتی که اینطور نیست....

 

امشب هم دلم گرفته نمیدونم چرا؟؟؟؟

 

شاید چون دوباره مدرسه شروع شد و من تو تاریکی باید برم و تو تاریکی هم برگردم...

 

اینه معنیه روزمرگی!

 

راستی امروز دیدم وبلاگ یکی از دوستان حذف شده (یعنی حذفش کرده) باز هم ناراحت شدم.

 

 

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: جمعه 1387/10/27

فردا....

 

 

سلام این بار میخوام حرف دلمو بنویسم

خیلی خوشحالم....آخه فردا میخوام با دسته مدرسه عزاداری کنم ...دسته ای که هیچ ریایی درش نیست ....دسته ای که فقط به فکر عزاداری است و بس ....من هیچ دسته ای رو بهتر از این پیدا نکرده ام و نمیکنم ....نه طبلی نه سنجی نه دهلی و نه زنجیری .....فقط و فقط سینه زدن برای امام حسین آن هم سینه زدن نه خودزنی .....خیلی خوشحالم..آخه فردا............................


پ.ن: آیا میدونستید که علم هایی که در دسته ها استفاده میشود در زمان قدیم توسط مسیحیان ابداع و رایج شد ؟                                                  

 

آیا میدانید که این علم ها نشانی از صلیب هست؟؟؟

                                                                                                                     دکتر شریعتی

 

آیا میدانید که طبل و دهل و سنج و... را سپاهیان دشمن برای آشوب انداختن در دل امام حسین و یارانشان میزدند؟

                                                                                                             ریشه تاریخی

آیا میدانید که برای عزاداری سینه زدن کافی است و نیازی به آن همه تشریفات ندارد؟

                                                                                                          ریشه نفسانی

تازه به نظر من نوحه خوانی و کمی ناراحت شدن هم کفایت میکند .

 

پ.ن نتیجه: پس بیایید ساده و بی آلایش و با اطلاعاتی صحیحی و مسلمان وارانه عزاداری کنیم.


پ.ن: به چیزهایی که ‌بولد شده توجه بیشتری بکنید.

ممنون.

 

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: یکشنبه 1387/10/15

دلیل

سلام

 یکی از نظر دهنده ها ناراحت بود که چرا من دیر به دیر آب میکنم وبلاگو راستش به خاطر اینه که من توی خونمون به اینترنت دسترسی ندارم و توی سایت مدرسه اینکار رو میکنم

خلاصه شرمنده

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: پنجشنبه 1387/09/14

نبودن من

دلیل نبودن من اینه که ..... به شما چه حالا نه اینکه خیلی نگران شدید پس نپرسید!

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: پنجشنبه 1387/08/23

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا