تبليغاتX
رنگارنگ

alisanaiekia

علی

alisanaiekia

http://alisanaiekia.blogfa.com

رنگارنگ

رنگارنگ

رنگارنگ

اسم وبلاگم رنگارنگه ولی به جون عزیزترین کسم این یه وبلاگ سیاسی نیست آخه من موندم اون آقاهه بیکار بوده اسم کانالش رو گذاشته رنگارنگ چه ربطی به سیاست داره؟!!
این وبلاگ یه وبلاگ رنگین رنگینه پر از چیزای مختلف
فقط همین
راستی منم علی هستم
نظر بدین ممنون میشم بیای تو ضرر نمی کنی

رنگارنگ

قانون جنگل

قانون جنگل

ساعت هشت شب: جوونی که تازه دانشگاهش تموم شده بود و خسته و کوفته توی اون همه شلوغی ایستگاه مترو منتظر قطار بود تا وقتی که اومد بتونه بدوه و زود برای خودش جا بگیره تا چندین ایستگاهی رو که داره با اون خستگیش نایسته.

قطار اومد و همه خودشونو جمع و جور کردن و منتظر باز شدن در شدن تا جابگیرن،درها باز شد و همه همدیگرو هل دادن حتی چیزی نمونده بود به جوون جا نرسه که  یه خورده جلوترش یه پیرمردی افتاد،بقیه هم مثل همین جوون ما یا لهش کردن و یا با دست و پا به این طرف و اونطرف انداختنش تا جابگیرن جوونم مثل بقیه همین کار رو کرد چون اون شب اصلا حس  کمک کردن نداشت.

بالاخره جوون به ایستگاهش رسید و پیاده شدو سرش رو انداخت پایین و با سرعت هرچه تمام تر رفت به خونه اش.

بعد از نیم ساعت باباش به خونه رسید ، جوون در رو باز کرد

جوون: بابا چرا اینقدر خاکی شدی؟

بابا: با انصافا تو مترو بزرگتر کوچکتر حالیشون نمیشه که! ایشالا... خدا ازشون نگذره.

جوون: ایشالا...اون دنیا سزاشو می بینن.....

ولی هیچوقت جوون نفهمید که خودش هم جزو همون آدمایی بود که باباشو له کردند...

--------

خیلی  از این اتفاقای مشابه برای ما هم افتاده مثلا

یه پیرمرد سوار یه اتوبوس یا مترو میشه و ما تو دلمون میگیم به ما چه چرا بقیه جاشونو نمیدن

یا یه کیف پول پر از اسناد و مدارک رو توی خیابون میبینیم و تو دلمون میگیم به ما چه که گم کرده...

اما  فکر کنین این فرد پدرتون باشه ،بازم همین فکر رو می کنین...

----------

 

به خودتون نگیرین همه همینطورین ............تمام جهانه که سرد و سیاهه نه فقط من یا شما

برچسب ها: دل نوشته ها
تاریخ ارسال: سه شنبه 1388/07/21

فیلم زندگی

بچه ها تازه فهمیدم که زندگی یه فیلمه برا همه ی آدما و اگه آدما بازیگر خوبی باشن تو زندگی این دنیاشون بردن میگین نه پس نگاه کنین:


داستان:

مرد هر روز دیر به سر کارش میرفت و و مدیر از دستش ناراحت بود شب ها بعد از اون همه کار وقتی به خونه میرفت به دلیل خستگی زیاد با زن و بچش هم زیاد کاری نداشت  و اونها هم ازش ناراضی بودند. وقتی کنار دوستانش بود همه اش به  فکر بدهیاش بود و دوستاش هم چندان دل خوشی ازش نداشتند تا این که روزی با خود تصمیم گرفت تا در زندگی بازیگر باشد...

از فردای اون روز زود سر کار میرفت و سر کار چرت و میزد

وقتی پیش زن و بچه اش میرفت نقش همسر و پدر مهربان و پرحوصله رو در میاورد و در درونش داغون بود

وقتی در کنار دوستانش میرفت ادای یک رفیق شوخ و شنگ رو در میاورد در حالی که بهش خوش نمیگذشت ولی...

همه ازش راضی بودند....


ما آدما اینجوری هستیم  و در دو موقعیت باید نقش بازی کنیم:

اول موقعیت هایی مثل همون سر کار که فقط باید دیگران رو گول بزنیم ولی کاری نکنیم جالبیش به اینه که دیگران هم ازمون همینو میخوان این تو ما دانش آموزا هم صدق میکنه

و

دومی موقعیت هایی که حال و هوای خوبی نداریم ولی برای راضی شدن بقیه مجبوریم نشون بدیم که خیلی خوشحال و شاد و شنگولیم در صورتیکه اینطور نیست که این برای من هم بارها اتفاق افتاده!

=============================================================

پ.ن:

ببخشید اگه داستان از لحاظ نگارشی مشکل داشت آخه خودم نوشتمش!

پ.ن :

امروز ئاتر اجرا کردیم و فکر کنم آخرین تئاتری بود که در سال تحصیلی بازی کردم البته امیدوارم یه تئاترم برای جشن پایانی بازی کنیم ولی بهتون قول نمیدم!

در ضمن پرده برداری از تئاتر: 1-قرار نبود حجی رو من اونطوری ساندیس بریزه و قرار بود روی روزنامه بریزه که جوگیر شد و نوچم کرد رفت و اینجاست که باید گفت: <اینا دیوانه بودن!>...

2- ما دیالوگ نداشتیم و دیالوگ ها رو خود من و خامه(م.خ !) با نظر دهی بچه ها ساختیم ,تقریبا فی البداهه.

پ.ن:

بارون رو دوست دارم هنوز ....

با این که اردومون رو خراب کرد و دیگه به اون اردو نخواهیم رفت هنوزم بارون رو دوست دارم!

پ.ن:

خیلی غمگینم و خیلی دلم پره!


برچسب ها: خبرهای تازه
تاریخ ارسال: جمعه 1388/02/11

کثیف ترین چیز روی زمین(باز هم داستان)

 

کثیف ترین چیز

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.

برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت

بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید:

من جواب را می دانم اما یک شرط دارد.

و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد.

چوپان هم می گوید:

تو باید مدفوع خودت را بخوری.

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید:

تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد.

سپس چوپان به او می گوید:

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!

برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: جمعه 1387/10/27

سوال 95 امتیازی!(داستان کوتاه)

 

سوال ۹۵ امتیازی!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:

«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....



آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

 

اینم نتیجه دروغ!!!!

برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: جمعه 1387/10/27

طناب کوهنوردی(داستانی تامل برانگیز)

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.......


برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: پنجشنبه 1387/10/26

خبر خوش (داستان کوتاه)

 

 

خبر خوش

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چك قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختگن می شود تا آماده رفتن شود .

پس از ساعتی ، او داخل پاركینگ تك وتنها به طرف ماشینش می رفت كه زنی به وی نزدیك می شود. زن پیروزیش را تبریك می گوید و سپس عاجزانه می افزاید كه پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دكتر و هزینه بالای بیمارستان نیست .

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالی كه آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می كنم .

یك هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یك باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود كه یكی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیك می شود ومی گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پاركینگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت كرده اید .

 میخواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن یك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فریب داده، دوست غزیر

دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است كه مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است .

بله كاملا همینطور  است .

دو ونسزو می گوید : در این هفته ، این بهترین خبری است كه شنیدم .




نقل از كتاب « بهترین قطعات ادبی

...به این میگن نیمه پر لیوان رو دیدن که کاش ما هم اینطور بودیم ...

برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: چهارشنبه 1387/10/25

قسمت

گویند که موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :

»همسر تو قوزپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! قوزپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: سه شنبه 1387/10/17

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود :

نامه ای به خدا !!!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است

و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .

هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم.
چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟

به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند …!!!

برچسب ها: داستان های کوتاه
تاریخ ارسال: سه شنبه 1387/10/17

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا