فیلم زندگی
بچه ها تازه فهمیدم که زندگی یه فیلمه برا همه ی آدما و اگه آدما بازیگر خوبی باشن تو زندگی این دنیاشون بردن میگین نه پس نگاه کنین:
داستان:
مرد هر روز دیر به سر کارش میرفت و و مدیر از دستش ناراحت بود شب ها بعد از اون همه کار وقتی به خونه میرفت به دلیل خستگی زیاد با زن و بچش هم زیاد کاری نداشت و اونها هم ازش ناراضی بودند. وقتی کنار دوستانش بود همه اش به فکر بدهیاش بود و دوستاش هم چندان دل خوشی ازش نداشتند تا این که روزی با خود تصمیم گرفت تا در زندگی بازیگر باشد...
از فردای اون روز زود سر کار میرفت و سر کار چرت و میزد
وقتی پیش زن و بچه اش میرفت نقش همسر و پدر مهربان و پرحوصله رو در میاورد و در درونش داغون بود
وقتی در کنار دوستانش میرفت ادای یک رفیق شوخ و شنگ رو در میاورد در حالی که بهش خوش نمیگذشت ولی...
همه ازش راضی بودند....
ما آدما اینجوری هستیم و در دو موقعیت باید نقش بازی کنیم:
اول موقعیت هایی مثل همون سر کار که فقط باید دیگران رو گول بزنیم ولی کاری نکنیم جالبیش به اینه که دیگران هم ازمون همینو میخوان این تو ما دانش آموزا هم صدق میکنه
و
دومی موقعیت هایی که حال و هوای خوبی نداریم ولی برای راضی شدن بقیه مجبوریم نشون بدیم که خیلی خوشحال و شاد و شنگولیم در صورتیکه اینطور نیست که این برای من هم بارها اتفاق افتاده!
=============================================================
پ.ن:
ببخشید اگه داستان از لحاظ نگارشی مشکل داشت آخه خودم نوشتمش!
پ.ن :
امروز ئاتر اجرا کردیم و فکر کنم آخرین تئاتری بود که در سال تحصیلی بازی کردم البته امیدوارم یه تئاترم برای جشن پایانی بازی کنیم ولی بهتون قول نمیدم!
در ضمن پرده برداری از تئاتر: 1-قرار نبود حجی رو من اونطوری ساندیس بریزه و قرار بود روی روزنامه بریزه که جوگیر شد و نوچم کرد رفت و اینجاست که باید گفت: <اینا دیوانه بودن!>...
2- ما دیالوگ نداشتیم و دیالوگ ها رو خود من و خامه(م.خ !) با نظر دهی بچه ها ساختیم ,تقریبا فی البداهه.
پ.ن:
بارون رو دوست دارم هنوز ....
با این که اردومون رو خراب کرد و دیگه به اون اردو نخواهیم رفت هنوزم بارون رو دوست دارم!
پ.ن:
خیلی غمگینم و خیلی دلم پره!





